Monday, May 15, 2006

سینه بند

سينه بند داستانى كوتاه از حسين مرتضائيان آبكنار
نمي داند سينه بند ببندد يا نه . شلوار جين به پا همانطور جلوي آينة نيم قد ايستاده و به خودش نگاه مي کند . طوري ايستاده که فقط نيمي از سينه هاي کوچکش پيداست . آرام کمرش را صاف مي کند ، کمي ، و نوکِ صورتي رنگ پستان هايش پيدا مي شوند . نفسش بند مي آيد . تکان نمي خورد . بي حرکت دست دراز مي کند ، آرام ، و نوک انگشت هايش را مي گذارد روي آينه . سرد است .
اينجا ؟ دستش داغ است . نه . اينجا چي ؟ درد داره ؟ نه . بله . يه کمي . با سر انگشت ها فشار مي دهد : اينجا چي ؟ نفسش مي گيرد . نمي تواند حرف بزند . دستش را از روي آينه پس مي کشد . آرام مي چرخد و از روي تخت ، سينه بندِ سفيدِ توري اش را برمي دارد و پشت و رو دورِ کمرش حلقه مي کند . قلابش را از جلو مي بندد و يک دور مي چرخاندش تا قلاب ، تنگ بيفتد روي مهره هاي پشتش . بعد آرنج ها را يکي يکي از حلقه هاي باريکش رد مي کند و بندينک ها را با شستش روي شانه ها صاف مي کند . دوباره خودش را توي آينه نگاه مي کند . با کفِ هر دو دستش ، سينه ها را بالا مي آورد ، کمي ، و همانطور نگه مي دارد . کدوم سينه تون بيشتر درد مي کنه ؟ اين . چپ . نه ، راست . چه موقع هايي درد مي گيره ؟ گاهي . شايد سينه بندتون تنگه ! نفسش مي گيرد . تنش داغ مي شود . پليور زرشکي اش را مي پوشد و دستة موهاي بلندش را از پشتِ يقه اش بيرون مي کشد . رژ صورتي اش را روي لب ها مي مالد و آنقدر خم مي شود که لب ها توي آينه درشت مي شوند . تو ديوونه اي سميرا ! نمياي ؟ نه . نيا ، به جهنم . واقعاً مي ري ؟! مگه چيه ؟ کِيف داره . مانتوي سفيدِ تنگش را مي پوشد و با مداد روي کاغذي براي مادرش يادداشت مي نويسد و مي چسباند روي درِ يخچال : « مامان من رفتم کلاس . نگران نباشيد لطفن . » نم نم باران مي بارد . توي خيابان براي تاکسي اي دست بلند مي کند : مستقيم . _ تا کجا خانم ؟ نمي داند . و باز مي گويد مستقيم .از پنجرة تاکسي تمام تابلوها را نگاه مي کند : پيتزا تک . مانتو صدف . گل فروشي نسترن . لوازم يدکي پيکان ، رنو ، پرايد . بانک صادرات . داروخانه . ساختمان پزشکان ... _ آقا همين جا نگه داريد ! پياده مي شود . از شيشة تاکسي بقية پولش را که مي گيرد دستش مي لرزد . جلوي تابلوها مي ايستد : دکتر رازقي متخصص اطفال . دکتر برومند زنان و زايمان . متخصص چشم ، دکتر احمدي ... چشم چشم مي کند تا سر آخر مي بيند : دکتر آشفته جراح عمومی ، گوارش ، تيروييد ، پستان . روسري اش خيس مي شود . خيس مي شود از باران . از پله ها بالا مي رود . اول تند ، بعد آرام . دست مو ول کن ! بيا . من مي ترسم ! ترس نداره که . چند نفري در سالن نشسته اند . منتظرند . هيچکس را نمي بيند . همانجا مي ايستد ، تکيه به ديوار . زني اشاره مي کند : اينجا جا هست خانم ! کنارش مي نشيند . حس مي کند همه دارند به او که تازه آمده نگاه مي کنند . به کفش ها نگاه مي کند و شلوارهاي گِلي . پاهايش را جمع مي کند .مي خواهد برگردد و از پله ها برود پايين اما همانطور مي نشيند . مي خواهد برگردد و به پله ها فکر مي کند ... اما همانطور مي نشيند . نوبتش که مي شود منشي صدايش مي کند . بلند مي شود ، آهسته ، به سمت منشي مي رود و برگه اي را از دستش مي گيرد . _ بفرماييد تو ! مي خواهد چيزي بگويد اما منصرف مي شود . در را که باز مي کند ، روپوشِ سفيدي را مي بيند که روي صندلي راحتي نشسته . مي گويد سلام . _ بفرماييد . وقتي مي نشيند موهاي يکدست سفيدِ دکتر را مي بيند و عينکِ ضخيمش را . دست هايش داغ است . سرش نزديکِ پستان هاي اوست . به موهاي سياهش نگاه مي کند . با سر انگشت ها فشار مي آورد . نفسش مي گيرد ... چشم هايش را مي بندد . _ پرسيدم ناراحتي تون چيه خانم ؟ _ من ... ( مي لرزد ) درد دارم ... ( مي لرزد ) سينه هام گاهي درد مي گيره . _ چه جور دردي ؟ _ فکر کنم ... نمی دونم . فقط درد داره . _ بريد روي تخت معاينه تون کنم . دست هايش مي لرزد . پليورش را بالا مي زند ، کمي ، و منتظر مي ماند . تنش گـُر مي گيرد . حس مي کند نفسش بند آمده ... دکتر مي آيد . _ لخت شيد لطفاً . دوباره مي رود . هر کاري مي کند قلابش باز نمي شود . باز نمي شود . باز مي شود . نفسش را رها مي کند . دکتر دوباره مي آيد . _ درد کدوم قسمته ؟ چپ يا راست ؟ _ راست . نه ، چپ . _ اينجا ؟ _ نه . _ اينجا چي ؟ _ نه . بله . دست هاي دکتر مي گردند : اينها غده هاي چربيه . طبيعيه . دست هايش مي گردند . گرم است . سرانگشت ها فشار مي دهند . چشم هايش را مي بندد . دهانش نيمه باز مي ماند ... دکتر پرده را مي کشد. چشم هايش را باز مي کند. دکتر مي نشيند پشت ميزش . _ چيزي نيست خانم . سينه ها کاملاً طبيعيه . با اين حال براي اطمينان بيشترِ خودتون ، مي تونيد ماموگرافی کنيد . روي کاغذي چيزهايي مي نويسد . حتماً بد خط است . سر بلند مي کند: سينه بندِتون تنگ نيست ؟ نفسش بند مي آيد . بلند مي شود . برگه را مي گيرد و از اتاق ، از سالن ، از پله ها پايين مي رود . توي خيابان نفسش را بيرون مي دهد . گرمش است . باران مي بارد . برگه را از کيفش در مي آورد . تماشايش مي کند . پاره اش مي کند . باران مي بارد هنوز . خيس مي شود . خنک مي شود . سردش مي شود . براي تاکسي اي دست بلند مي کند : مستقيم . _ تا کجا خانم ؟ نمي داند . و باز مي گويد مستقيم ...
حسين مرتضائيان آبکنار پاييز 1382

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home